تهوع دارم چیزی درونم ناله می کندو زار میزند.فرار می کنم بی قرار٬ شاید کسی آرامش کند٬می دانم راهی برای میراندنش نیست.لرزش دستهایم دیوانه ام کرده سیگاری را آتش میزنم٬آخ می سوزم ...می سوزم...می سوزم... .به رختخواب می روم شاید باید بخوابم ٬زوزه می کشد مثل سگ!می جوشد پا می شوم در را به زور باز می کنم نفسم بند آمده می لرزم.می لرزم...سوختم ...آب سرد... .به خودم می گویم بفهمند یعنی روی تخت تیمارستانی٬می شوی معضل!لغو خوابگاه!خودم را جمع و جور می کنم.می آیم می نویسم.
پ.ن۱:روانپزشکان پوفیوزان تاریخند!
پ.ن۲:هیچ درمانی برای رنجهای وجودی نیست کاش بفهمند!
پ.ن۳:روانپزشکان خوابگاه همگی مزدورند!
پ.ن۴:انسانهایی که علم را به خدمت اخلاق در می آورند خائنند!






