از دوست خوبم قربانی شماره ی۱۴ بابت جرقه های نو وارشیای عزیز بابت تفکرات نو صمیمانه ممنونم
تا شروعی جدی و دوباره .......
وقتی همه چیز میمیره حتی خدا
میگه اضطراب خالق خداست .......
اضطراب بدجوری داره خدایی می کنه
بیا با هم رو راست باشیم ... من یه بزدلم ٬ من از سایه های روی دیوار می ترسم٬ بیشترازهمه ازسایه ی خودم
تناقض هم یه جور ابتذاله ٬ تعادل هم ......
اینجا اقامتگاه سالمی نیست...دودوتا با یه رشد بیمار گونه ٬ حالا واستا و در جا بزن یکی دوتا......
تکرار مکررات....میره....میاد......میگه لعنت به تو چرا این غرور شکستنی نیست....تو چشام نگاه می کنه تا توش تکرار بشه...
تا میام بجنبم لحن تند نفساش تو صورتمه....
سیگارمو بهش پس میدم٬ کبریتمو٬صدامو٬ نگامو٬ دستامو.......
واسم هایده می زاره:تو خودت ذات وفایی.......................
وقتی زیر پات خالی میشه باس همین طور آویزون بمونی...
شاید دیگر بهانه ای نمانده باشد
وقتی که تند باد زمان
آرامش سیاه ریخته بر شانه هایت را
فرسنگ ها می برد
تا اضطراب سفید و منگ
من از هجوم باد می ترسیدم
همیشه
ودر پس استوارت
خم می شدم
که مبادا
مرا به آنچه که بیگانه است ببرد
من به استوار توو جاذبه ی زمین اینجا دلخوش می کردم
و چشمهایم را می بستم
و دستهایم را می بستم
و روسری ام
وفکر می کردم که این تمام من است
تمام من
واین نقطه ی تلاقی همه ی شعاع های عمود بر زندگانی من بود
تو می بالیدی
ومن به استوار تو می بالیدم
همچون سایه ای اوفتاده بز زمین
در پشت گامهای بی درنگ تو
که می رفت
می رفت
می رفت
تا لحظه هایی که در زیرکلام بی جواب آفتاب
با تن خویشتن بیامیزد
وسایه ای که ذوب میشد
فرو می رفت
در چیرگی فاصله های زمخت فراموشی
و... می رویید
اگر چه گم میشد
اما دوباره ها همیشه چند باره اند
حتی شاید هزارباره اند
در باز کردم وخودرا گشودم
وریختم
در ناله های استوار باد
چشمهایم را باز کردم
ودست هایم را باز کردم
و روسری ام را
وتجربه هایی که می گستراند
حجم اشتیاق مرا
تا اضطراب سفید ومنگ
فرسنگها
در
فرسنگ
وقتی نه میتونی فرزند طبیعت باشی ونه تمدن.........
صفا و ساده دلی هم تعریف میشه واسه ساده لوحی و حماقت.......
یه مشت آدم مارمولک و آب زیرکاه وبه شدت خبیث و البته عقده ای وصد البته هیچی نفهم........
دست تو دماغت کنی واسه یه عمر که هیچ چند نسلی میشی آیینه ی عبرت مردم........
با رنگ چایی و رنگ و لعاب مارک دار هم میشی..........
اگه نخوای خر شی لزوما باید بری توی ترشی............
آسه میای اسه میری که گرگه شاخت نزنه وگرنه خودشون شاخ شاخیت میکنن............
دائما یا دنبال کلاهن یا اصولا برمی دارن............
دو راه بیشتر نداری یا ثروت یا علم برای ثروت............
عابدینین که کار شیطان میکنن و البته تدریسو هم ادامه می دن.......
صحبت منطقی و صمیمانه رو هم پایه ن همراه با حفظ نظام دیکتاتوری سابق واعمال خشون اعم از داد و بیداد وفحش و کتک کاری..........
در موارد اضطراری اقدام به قشون کشی به صورت گله ای و طایفه ای هم میکنن.............
میزگردهای جدیشون اغلب دور سفره به صورت مستطیلی شکل برگزار میشه و دراون تصمیمات جدی تری گرفته میشه برای حل مشکل زناشویی نوه ی پسر خاله و تشنج هر چه بیشتر قضیه............
پ.ن: عنوان شهرستانی شامل عده ی کثیری از تهرانی ها هم میشه و همه ی ممالک از این قبیل
پ.ن:اگر چه خودم اساسا شهرستانی م در عین حال حامل ویروس کریه غرب زدگی هم هستم که نه تنها من تاریک فکر بلکه جامعه ی شبه روشنفکر رو هم بکلی مبتلا کرده.
-خانوم کارتت...دانشجوی اینجایی؟
-سه ساله دارم از اینجا رد میشم ندیدی؟
-(لبخند زشتی میزنه)خب شمام سر و و ضعتون درست نیست.....
-(اخمی می کنم)درست صحبت کن...
-(نیششو میبنده)خب سر و وضعت درست نیست دیگه٬مثل بقیه مقنعه بپوش تا معلوم شه دانشجویی ...یه دفعه شالتو هم در آر راحت شی...
-(نمی خوام دهن به دهن شم٬ رامو کج می کنم)بی شعور...
( سر و وضعم ساده ستو فقط یه شال مشکی بدون طرح دارم٬ احساس می کنم بهم توهین شده و اینکه معنی آکادمیک بودنو نمی فهمم..........)
روز غریبی بود روی تخته سنگا کنارت نشستم مثل تو سیگاری کنار لبام گذاشتم توی سکوت به خروش دریا نگاه کردم تا باز هم بتونم مثل تو نگاه کنم.
*دیروز با شرمین رفتم سر کلاس فلسفه ی علم زیبا کلام.ازم پرسید اولین باره که سر کلاسش میام ؟گفتم یه بار دیگه هم اتفاقی اومدم! چون با یه سری از اصطلاحات آشنا نبودم واسم سخت بود اما با این حال خیلی خوب می فهمیدم .از فراز آخر در مورد گزاره های مبنایی و ستونهای فرو رفته در باتلاق به شدت لذت بردم٬ستونهایی که روی هیچ سطح محکمی قرار ندارند.
*امروز ساعت ۳تالار کمال برنامه است.بعد ازممنوع الورود شدن بابک احمدی به دانشگاه و اجازه ی ورود ندادن به خشایار دیهیم ٬امروز نوبت سخنرانی مراد فرهاد پور راجع به قرارداد اجتماعیه... من هم بی خیال درس و نمره می رم ببینم محتوای قضیه از چه قراره...
*بالاخره امروز حوصله به خرج دادم و همه ی دکمه هارو امتحان کردم تا اینکه جای ویرگول خانو زیر ۲ پیدا کردم.پس زنده باد٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
*شرمین تعریف می کنه روز اولی که اومده بوددانشگاه از سرویس که پیاده شد راه درب قدسو گرفت ویه راست رسید به در ۱۶آذر....از اونجا که هیبت دانشگاه گرفته بودتش از نگهبان در پرسید:ببخشید دانشگاه تهران از کدوم طرفه؟