تبليغاتX
دل پیچه

دل پیچه

همکاری حروف سربی اندیشه ی حقیر را نجات نخواهد داد

ما که قحطی زده به حال و کیفمان....

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 14:35  توسط آرزو  | 

من از چشمهای شما می ترسم

و از حرفهایتان

وقتی که چشمهایتان را می بندید

و لیز می خورید روی لبه ی نرده های شب

که رنگ می پرد از خاکستر ته سیگار

و رنگ می پرد از چشم و چاله ی من

آقا

شما خاطرتان نیست

وقتی کودکانه ی من جر خورد

در پیاده روهای پاپتی وپس لرزه های شب

 که تنهایی مرا عرق می کرد

و لواشک می فروخت ،واشکها میریخت

و پا پس می کشید دستهای من

 از دستهای من که به شاخ درختهای توت خیابان نمی رسید

آقا

کودکانه رنج مرا به شعر می خوانید

و اسم من که سرخ می شود جداره اش روی دندانه های تیز

وشرم

وشرم

وشرم فاحشگی

از کناره اش می ریخت

 

من این لودگی مسخره را

وقتی که حواسم به شما نیست

سوت میزنم

وسیگار که کلیشه است این روزها

اما بگویم آقا

این کلیشه مرا خوب می کند

 

با این همه این چشمهای شما که میزند از پنجره تان  بیرون

و حبس می کند مرا

به تعداد بیستو چهار ساعت یک روز

و اما صدای شما

آقا

صدای آژیرهای شما...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 20:41  توسط آرزو  | 

دلم واسه قدیمی های وبلاگ نویس تنگ شده...


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 23:46  توسط آرزو  | 

یک روز وقتی حسابی پر و خالی شدی یک آن سر پیچ میبینی که لخت شده ای فکر می کنی کی بود؟ لباسهایت را روی کدام شاخه ی دیروز جا گذاشته ای؟ برمی گردی که لااقل سایه ات را برداری میبینی زیر پای رهگذران هی به خودش تف می کند ،تف می کنی !


پ.ن:شیراز ابر نداشت باران نداشت دلم برای خانه ام ابری است!



+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 23:13  توسط آرزو  | 

کارشناسیمان هم با هر نکبتی که بود گذشت اما شهریورم همیشه خدا منتظر و پادرهوا بوده با این همه منتظر خبرهای خوبم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 11:11  توسط آرزو  | 

آتش بزن سایه ی خموده ی شب را

بر پیکر کبود خیابان

با حلقه های دود

و رنج خاکستر....

من راه می روم!

این سالیان چرک

این چرکیان درد

این دردهای پوچ

این پوچ های شهر!

هل داده شب مرا به صدایی وقیح و دور

وکبریت سر به تو

انگار که چارسوی زمین بی نشانه است!

من راه می روم!

آتش بزن که لب بر لب آتش نهاده ام

پا بر میان شب

بر بستر غبار

شعرم نمی دهی؟

من راه می روم!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 18:8  توسط آرزو  | 

دیر یا زود زمانی می رسد که می فهمی زندانی شده ای و هیچ راهی نیست که خودت را از منجلابی که  گرفتار شده ای نجات بدهی.دیر یا زود می فهمی که روزگار تو را از چهارسو میکشد وتو اما جر نمی خوری.دیر یا زود راه های زیادی میبینی که نرفته می دانی بن بستند.دیر یا زود به رختخواب می روی و میفهمی که جای خوابیدن نیست.دیر یا زود آوازهایت را از دست می دهی ودر تیرگی شبهایت می جوشی.دیر یا زود گوشت و استخوانت جای تخم ریزی کرمها می شودوساعات طولانی بی خیال مینشینی و نگاهشان می کنی.دیر یا زود اشکهایت جوابگوی رنجهایت نیست و درسکوت به انتظار انفجار می مانی.

تهوع دارم چیزی درونم ناله می کندو زار میزند.فرار می کنم بی قرار٬ شاید کسی آرامش کند٬می دانم راهی برای میراندنش نیست.لرزش دستهایم دیوانه ام کرده سیگاری را آتش میزنم٬آخ می سوزم ...می سوزم...می سوزم... .به رختخواب می روم شاید باید بخوابم ٬زوزه می کشد مثل سگ!می جوشد پا می شوم در را به زور باز می کنم نفسم بند آمده می لرزم.می لرزم...سوختم ...آب سرد... .به خودم می گویم بفهمند یعنی روی تخت تیمارستانی٬می شوی معضل!لغو خوابگاه!خودم را جمع و جور می کنم.می آیم می نویسم.

                                                                                                                

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 22:28  توسط آرزو  | 

هی دیوارهای تودرتو

من امشب روی بلندترینتان می رقصم

با مردی با موهای بلند!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 19:25  توسط آرزو  | 

به انسانی باخته ام

که نیامده مرده بود!

 

 

 

پ.ن:کیفم گرفته بنویسم پشت هم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 23:51  توسط آرزو  | 

چرک همچنان در حصار تاول است                          

خرد بر مدار گره می گردد

تو بگرد

این کانون سودا زده

تو را هم فرسوده خواهد کرد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 17:30  توسط آرزو  |