تبليغاتX
دل پیچه

دل پیچه

همکاری حروف سربی اندیشه ی حقیر را نجات نخواهد داد

دیر یا زود زمانی می رسد که می فهمی زندانی شده ای و هیچ راهی نیست که خودت را از منجلابی که  گرفتار شده ای نجات بدهی.دیر یا زود می فهمی که روزگار تو را از چهارسو میکشد وتو اما جر نمی خوری.دیر یا زود راه های زیادی میبینی که نرفته می دانی بن بستند.دیر یا زود به رختخواب می روی و میفهمی که جای خوابیدن نیست.دیر یا زود آوازهایت را از دست می دهی ودر تیرگی شبهایت می جوشی.دیر یا زود گوشت و استخوانت جای تخم ریزی کرمها می شودوساعات طولانی بی خیال مینشینی و نگاهشان می کنی.دیر یا زود اشکهایت جوابگوی رنجهایت نیست و درسکوت به انتظار انفجار می مانی.

تهوع دارم چیزی درونم ناله می کندو زار میزند.فرار می کنم بی قرار٬ شاید کسی آرامش کند٬می دانم راهی برای میراندنش نیست.لرزش دستهایم دیوانه ام کرده سیگاری را آتش میزنم٬آخ می سوزم ...می سوزم...می سوزم... .به رختخواب می روم شاید باید بخوابم ٬زوزه می کشد مثل سگ!می جوشد پا می شوم در را به زور باز می کنم نفسم بند آمده می لرزم.می لرزم...سوختم ...آب سرد... .به خودم می گویم بفهمند یعنی روی تخت تیمارستانی٬می شوی معضل!لغو خوابگاه!خودم را جمع و جور می کنم.می آیم می نویسم.

                                                                                                                 

 پ.ن۱:روانپزشکان پوفیوزان تاریخند!

پ.ن۲:هیچ درمانی برای رنجهای وجودی نیست کاش بفهمند!

پ.ن۳:روانپزشکان خوابگاه همگی مزدورند!

پ.ن۴:انسانهایی که علم را به خدمت اخلاق در می آورند خائنند!

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 22:28  توسط آرزو  | 

هی دیوارهای تودرتو

من امشب روی بلندترینتان می رقصم

با مردی با موهای بلند!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 19:25  توسط آرزو  | 

به انسانی باخته ام

که نیامده مرده بود!

 

 

 

پ.ن:کیفم گرفته بنویسم پشت هم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 23:51  توسط آرزو  | 

چرک همچنان در حصار تاول است                          

خرد بر مدار گره می گردد

تو بگرد

این کانون سودا زده

تو را هم فرسوده خواهد کرد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 17:30  توسط آرزو  | 

تار می بافم

سیاه سپید

سپید سیاه

بر این کلاف

بیهوده تاب می خورم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 21:36  توسط آرزو  | 

قانون را سرپا نگه می دارند

جهان را وارونه !

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:43  توسط آرزو  | 

گاهی آدمها به طور ناغافلی دچار حملات مسخره ی آنی می شن٬فرض کنید در تمام روز به خودتون فشار میارید که هیچ به روی خودتون هیچ نیارید٬سعی می کنید از هرچی گهه فاصله بگیرید و وارد هیچ گه دانی ای نشید یا اینکه پس از ریدمال شدنتون گوشه ای بشینید هوای تمیزی به اینور و آنورتون بدید و منتظر بمونید که اتفاقا نظری ماورای جادویی بهتون افکنانده بشه .اینجوریه که کل روزو هی درحال جفتک زدنو جاخالی دادن هستید.اما نهایت امر اینه که از هر کرانه تیری که نشونت می گیره یا اتفاقی سر راهشی بالخره بایستی یکیش بهت بخوره و این احتمالا از اون قضایای بایستنی و صد در صد انسانیه که البته شکرنمک زندگی هم میتونه باشه.درهر حال شما با این نشانه روی آنی و ناغافل از درون پوستتون به اطراف فوران می کنید وغرشهایی جیغ نمایانه والبته عجیب و غریب هم شمارو کمک می رسونه٬خب شما تخلیه شدید و می تونید خودتونو برای روز بعد اماده کنید.

پ.ن:در گه دانی ام.

پ.ن: گه مالی ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 9:41  توسط آرزو  | 

درسته که کلت داغونه٬ درسته که اوضات روبراه نیست٬ درسته که نمی دونی از کجات داری نفس می کشی ٬درسته که کمی فکر می کنی ٬درسته که عمرتو تو چاردیواری کلاسا ی تخمی جا میزاری٬ درسته که مجبوری مراعات همه ی پاپتیا رو بکنی ٬درسته که هیچی اونجوری نمیشه که تو تخیلش می کردی ٬درسته که دچار نظارت مضاعفی ٬درسته که تو جلدت داری زنگ میزنی٬

اما گزیری نیست از اینکه بهت  هی گل گاو زبون بدنو هی امید داشته باشی و هی راه های بی جواب گذشته رو تکرار کنی

پ.ن:کنکوری هستیم انگار!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:54  توسط آرزو  | 

در انجماد خودش می پیچید

وتمام حقه های زیستن را با خود مرور می کرد

تنها چرخه ای بی هدف

که خودش را در خود دور می زد

و آفرینش را در سراشیبی اندام دست نیافتنی اش به دار می آویخت!

 پا نوشـــــــــــــــــــــــــــــت: 

       *  یه چیزیم جایی افتاده،به همه ی مسیرها مشکوکم.

      *اجزای ولو شدمو می کشم تو خودم یه چیزی میشم ناهماهنگ و بی قواره!

    

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 1:33  توسط آرزو  | 

سالگرد پس افتادنم گرامی

لطفا دقایقی سکوت!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 11:28  توسط آرزو