ديشب خواهرم زنگ زد و گفت خالم مرده .راستش اهميتي ندادم . مي دونستم كه مي ميره اما در هر حال تصور آدماي عزا دار جالب نبود .پشت خطي تلفن باعث شد بچه ها از خواب بيدارم كنن .وحشت زده پريدم قلبم تند مي زد .تازه فهميدم خيلي وقته تمام وجودم شكسته بدتر از همه قلبم.پشت پرده ي تختم دراز كشيدم تنمو جمع كردم و اشك ريختم غمم كه سنگين تر شد صداي هق هقم هم بلند شد....بعد از مدتها گريه كردم ...آخ كه با اشكام چه صفايي كردم................
خواب ديدم ...خواب ديدم همه اومدن بهم تبريك بگن ؛مباركه مامان شدي...چي؟كي؟...اينه؟...اين كه دوتاست؟!؟!من كه با همه شيطوني هام حواسم جمع بوده دم به تله ندادم...مريم مقدس كه خيلي وقته قضيه ش حل وفصل شده....چي؟بابا هم داره؟پس كوش ؟.....م م من كه.......پس چرا يادم نيست من قول دادم بخودم...وااااااي من چند سالي از خاطراتمو از ياد بردم ...هيچي يادم نيست .پس پله هاي ترقي و طي كشيدناش چي ميشه؟پس تكليف اون همه عشقام چي ميشه؟تموم شد؟ داشتم زار كش ميشدم كه پريدم.تو آينه يه نگاهي به خودم انداختم لبخند زشتي زدم زير لب گفتم كور خوندين..........................
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 15:54 توسط آرزو
|
راهی نیست
چند قدم مانده به فریاد ابدی مردگان درد
تا هجوم غریب فصلهای سرد
راهی نیست
وسالها پیش سقوط من و تو را
بر ارتفاع لعنتی کوههای انتظار
وبر کتیبه های سنگی شایدها و ممکن ها
با تپش ناقوس های پوسیده ی زمان
دستهای آلوده ی تقدیر و سرنوشت تحریر کرده بود
وما در حصار تارهای تنیده ی غفلت
در خطوط عبور کشف هیچ ها
در سایه سار کوری مطلق
به شعاع های لرزان خورشید زندگی
صبح به صبح لبخند می زدیم
ما ساده لوحانه تبریک می گفتیم
جنبش جنین توهم موفقیت را
در بطن بی محتوا و پوک کله هامان
به افتخارات مدرن روز
ما برای لحظه به لحظه ی شکفتن گلها جشن میگرفتیم
وتبسم ماسیده ی خزان بود
در کنج صورت مجهول زندگی
که ما هرگز آن را تاابدیت گلها ثبت نمی کردیم
ما در بی خبری محض بودنمان بودیم
ما برای خوب نمایاندن متن وجود
اعتقاداتمان را تزیین می کردیم
با چادران بسته ی نفاق
بر بلندای محاسن ریا
وبر دوش می کشیدیم هراز گاهی
آنرا تا به سر سرای حجره ی تبلیغ
ودر قهوه خانه ها بهای دین را چانه میزدیم
وما در انتهای کوچه ی دلدادگی هامان
بر صورت بن بست عشقهای دودوتا چهارتا
پنجه ی ذلالت را میکشیدیم
وبی قراری و انتظار سنگفرش کوچه را
با فشار اعماق خالی وجود
تا قلبهای پاره پاره ی ابرکان خشک فریاد می زدیم
* * *
آخ که چه بی حساب گذشتیم
وابتدای من و تو
چه ساده،چه صریح،چه بی خیال
بر بلندای خطوط سقوط انتها
من و تو را می دید
من و تو را می دید
باز هم در بی خبری محض بودن ما
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 15:41 توسط آرزو
|
اندوهت باد
ای حضور بی حضور
اندام نا همگون خاک
ای تن ویران قائم
ای سرور بی خبر از داستان هایی از آدم های درد
ای غرور توده های فرد فرد
***
زورق بر گل نشسته را کنون بنگر
مست در ابهام یک اندیشه ی کاذب
<<ما به سوی روشناییها
بر فراز آبی روشنگراییها
تا افق ها پیش می رانیم>>
***
کیست آیا در میان وحشت دنیای رنگارنگ بی روزن
ظلمت شب های بی فردای ما را
بر سکوتی بی ثمر فریاد بردارد؟
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 20:52 توسط آرزو
|
اتفاق افتاد...کي؟نمي دونم ولي اتفاق افتاد.ديروز ،امروز،فردا ،چه فرقي مي کنه؟مهم اينه که يه جايي واسه يکي زمان متوقف شده.تا بوده انگار هميشه بوده ،حالا نيست انگار هيچ وقت نبوده من نتر سيدم،تعجب نکردم،وشايد بهش فکرهم نکردم،تنبليم ميشد،فقط مي دونستم که خوابم مي ياد و نبايد بخوابم.واسه خوابيدن وقت زياده نه؟۸ ساعت،۱۰ ساعت،يه روز ،دو روز،يه عمر . تمام صحنه رو توي يه خميازه ي کشدار خلا صه کردمو روي يه حافظه ي بلند مدت ذخيره،من نبودم ،اومده بودم که اومده باشم،من نمي فهميدم،درک نمي کردم.چي رو؟نمي دونم،مرگ قيصر،تشييع،غسالخونه،تابوت جلوم،اون همه جسد،نماز ميت،اون همه آدم مشکي پوش،خودم؟مثل اينکه يه استاد حرفاي نا مربوط بزنهو من مجبور شم فقط بهش زل بزنمو زورکي بهش گوش کنم تا شايد تو امتحان يه چيزايي يادم بياد،يا اينکه زير چشمي به بقيه نگا ه کنم که چه جوري با سراشون استادو تاييد مي کنند و نت بر مي دارن .فقط يه چيزو فهميدم اينکه يه تيکه ست،تيکه ي آخر،تيکه ي آخر جدا نشدني از يه پازل مبهم که همه چيزش تار وتاره ،نمي دونم از نور زياديه يا کم نوري؟هر کي که بيشتر زار مي زد به نظرم دروغگو تر مي اومد،خود خواه تر باز هم نمي دونم چرا؟گشنم بود،دلم غذا مي خواست اما نه غذاي عزاي قيصر ،از مرده خوري بدم مي ياد اما گشنه بودم و خسته،از ۸ صبح تا ۵/۴ ،خوشحال خوشحال ناهار خور ديم ،حرف زديمو خنديديم ،راستي که حرف نداشت هم ناهار هم هوا... هر قاشقي که بر مي داشتم از خودم بيدم مي اومد از همه ي آئمايي که دور وبرم بودن کاشکي اتوبوسا به جاي فرهنگسراي بهمن بر مي گشتن دانشگاه ،کاشکي غذا بد مزه بود ،کاشکي هوا اينقدر واسه هوا خوري خوب نبود... اصلا موقع مناسبي واسه درک يه اتفاق نبود نمي دونستم واسه درکش بايد به کجاي ذهن آشفتم سر بزنم؟۴۸ سال ،مي گن کمه،۲۷ سال بيشتر از من!به آقاي رسولي مي گم چرا مشکي نپوشيده؟مي گه آدم که واسه جوون مشکي نمي پوشه ،کم و زيادش مگه فرقي مي کنه؟شايد اما من نمي دونم.وقتي زنده بود بشتر غصه دار مي شدم شنبه ي هفته ي قبل استاد ادبياتمون مي گفت جوياي احوالش شده و اون گفته : مرگ تدريجي سال اولي بودم که ديدمش داشت از تالار کمال مي اومد بيرون مراسم بزرگداشت حسن حسيني بود من و چنور پشت سرش راه مي افتاديم سوار آسانسور شد دوييديم که از پله ها بريم اتفاقا زودتر از خودش رسيديم دفترم رو نشونش دادم ۳تا امضا ازش گرفتمو حسابي ذوق مرگ شدم آخرش يه گوشه اي پرتش کردم حالا ديگه نيست و من اين روزا چقدر با خودم مي گم :
تا نگاه مي کني وقت رفتن است .......
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 17:8 توسط آرزو
|
جلوي سينما بهمن ايستاده بودم.ششو ربع غروب بود.نيم ساعتي ميشد كلاسم تموم شده بود.واسه اينكه از شر الطاف بامزه ي بزر گواران در امان بمونم سر گرم تماشاي پوستر فيلمها شدم.دقيقه به دقيقه هم به ساععتم نگاه ميكردم تا به زبون بي زبوني وواسه ملت دليل و برهان آورده باشم .بالاخره اومد.كت و شلوار ويه كيف دستي.هزار بهش گفتم كه تريپش اصلا به اسپورتم نمي خوه بهونش جلسه ست تا برام فيس هم كرده باشه .يه لبخند ساختگي شوتش كردم اونم طبق معمول تو هوا قاپيدو يكي هم خودش شوتيد اما عين دايي تعادلشو از دست داد و بد قواره هوايي زد.بعد از گفتگوي پزشكي كه چطوري وخبري گفت كه با موتور در بست سد ترافيكو شكسته تا از رويش غير قانوني سبزه وعلف جلوي سينما جلوگيري كرده باشه.اين مرد قانون اگر چه خيلي وقتا ضد حاله اما بعضيوقتا خوب جواب ميده.شروع كرد به تركوندن بادكنكاي محبت تا رسيد به بهترين نوع محبت.واي كه چه قدر گشنمه حالا چي بديم به دل و روده اي ول به تو اي ول به پيشنهادت ( نه بابا الان چه وقت شام خوردنه ترجيح مي دم قدم بزنيم ؟!؟!) خره چي ميگي از معده ات خجالت بكش نه از جيب آقا (واي اصلا اشتها ندارم .بچه ها شام گرفتن!!!!!!!!!!) كم كم تو ذهنم آرزو مي كردم كه يه ۴ـ۵ بار ديگه اصرار كنه اما خب ديگه ديگه...تازه داشتم از جالب بودن تفاوت من مومشكي و توي موطلايي و تضاد سلايق و علايق حرف مي زدم كه رسيديم به نمايشگاه نقاشي اول ۱۶ آْذر ... كارشناسي آقا بارور شد كه اينا چيه؟ يعني چي ؟ از اين خانومه بپرسم اين چرت و پرت ها چيه كشيده ؟ تو كه نقاشيت خوبه چرا از اينا نمي كشي...؟؟؟ طفلك فكرمي كرد فقط خودش اونجاست كه سر در نمي آره ...دستشو گرفتم كه بريم اما مگه كوتاه مي تومد ...هيچ رقمه به خرجش نمي رفت .از رو ناچاري پيچيديم تو خاكي غير قانوني و غير شرعي...!تا عروس خانوم بعله . بعد از گشت و گذار نيم ساعته سوار يه بابا قرازه شديم اما مگه ترافيك مي زاشت دو قدم راه بره؟ توي پريشون حالي ودل پيچه و گشنگي و خستگي بودم كه يارو رانندهه اين نتيجه رسيده بود كه نظريات مسئولانه اش رو در مورد ترافيك به تائيد رفيقمون برسونه.طبق كشفيات و بررسي هاي ايشون عامل تخلفات رانندگي و ترافيكي همين پتياره هاي سوسول پشت فرمون ان...كه واسه ديدن مانتو و خريد ابزار آلات آرايشي اين وقت شب بيرون مي آن....يه دفعه حضور ۲الي ۳ خرچنگو رو سرم حس كردم يكه به دو كردن هاي محترمانه ي من و يارو بالا گرفت.رفيقمون هم كه با اون روي بنده آشنايي كامل داشت شروع كرد به ميانجيگري ..ميون دو جبهه البته به نفع انگليس ! بعد از اينكه بي خيال شدم خوشامدگوييهاشو ارتقا داد كه :عزيزم چرا خودتو ناراحت مي كني؟ معلومه خانوما خيلي حرفه اي ان ..مثلا همين خانوم اسمش چي بود؟ انوشه ..ببين اولين نفري ....اين پيرمرده نمي فهمه بزار ماشينمو بگيرم مي دم بهت برو بزن به در و ديوار درب و داغونش كن...!!
حالا يكي بياد پيدا كنه پرتغال فروش رو...
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 14:36 توسط آرزو
|
اينجا كلاسه .يك چارديواري تروتميز كه بوي رنگ از درو ديوارش ميباره.آمار داريم.ترم سه بود كه با نمره ي هفتونيم افتادم.همين زنيكه منو انداخته بود.همين زنيكه ي ترشيده ي چاق.دفعه ي اولي كه سر كلاسش حاضر شدم تنها چيزيش كه تمام كادر چشمآدميزادو پر ميكرد سينه هاش بودهر كس كه كنارش ميايسته دائما در حال مقايسه ي اندازه ي سر طرف با سينه هاي اين زنيكه ام.چه چيزي جز اين ملاقات شوم ميتونه آرامش يك روز لطيف وعاشقانه!!!ي پاييزي رو بهم بزنه.نمرم رو كه ديدم خيلي تعجب كردم.فكرش رو هم نميكردم.باالاخره انتقامشو گرفت.سختگيري نمي كرد شايد۱۵ ميشدم.از رو ناچاري رفتم طرف اتاقش.تا منو ديد عربده ش بلند شد.باز هم فكرش رو نميكردم.ازش بدم اومد.از هر چي زن تحصيلكرده ي ترشيده ي چاق.يه جور ناجوري روي شخصيت دانشجوييم تماما ريد.بي خيال اون كه حتما به روح اعتقاد داره.....و باالاخره من با خودم عهد بستم كه هرگز از هيچ زن تحصيلكرده ي ترشيده ي چاق التماس نمره نكنم.
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 16:9 توسط آرزو
|
حالم بده...چندروزيه حالم بده........من دلم پره خيلي پر......نميدونم بايدبالا بيارم يا پايين..........
اينجا چه خبره؟؟؟؟؟؟؟كسي نمي دونه ؛منم نميدونم
همه چي بهم ريخته ست.كي شاكي؟اوووووووووووهه اينهمه!!!
بيا بريم شلوغ بازي‘زنده باد .................مرده باد..................
ميگه برو بابا كشككتو بساب...................
ومن ميرم كشك بخرم؛گرونه بجاش سوت ميزنم
بازم دلم درد ميكنه.......ميگه ناپرهيزي ميكني بازم هله هوله خوردي؟
ميگم آره فكر كنم.......معدم چند روزيه خيلي چيزارو هضم نميكنه
لبشو ميكشه پايين ابروهاشو بالا :چه حرفا!
من خندم ميگيره ميخندم......ميگه بازم كه مسواك نزدي؟
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 15:9 توسط آرزو
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 15:48 توسط آرزو
|