تف به روی لحظه های گنگ و ملول
خوره های رشته رشته ی افکاری که تا تهم را می خورند
ودنباله شان را دور تا دورم می ریسند
در فکر یک گریز حسابی ام
به بی فکری رضایت می دهم
به روزمره گی هایی با روزها وشب های ثابت
ساکت....
آخ.........
هیچ چیز بهتر از هیچی نیست
اما امشب
جنون سطرهای این کتاب مرموز و آشنا
هستی ام را به سوی همخوابگی تلاطمی ممتد سپرده
سکوتی ممتد.........
دوباره در گیر ودارتلخ و تلخ تر
دوباره مردمکانم تابی نهایت حقیری می لغزند
لبانم بهم می چسبند
گوشهایم تکان می خورند
واااای ....خدای من
از سکوت صدادار چقدر بیزارم
گیر کرده ام بین تلخ و تلخ تر
سرم را بیرون می کشم
تا پستان هوای مانده ی دیروز را دوباره بمکم
من به طعم مانده گی ها رضایت می دهم
سرم را بیبرون می کشم
راه می روم
سوت می زنم
آوازهای خش دار کشدار می خوانم
برای عروسکهای نیمه جان لبخند می فرستم
سرم را بیرون می کشم
آخ............
آخ............
سرم........
گیر کرده ام بین تلخ وتلخ تر
خدای من
از این سکوت صدا دار چقدر بیزارم
زنده باد عینک
زنده باد چای بد رنگ
زنده باد اندیشه
زنده باد نتیجه
زنده باد تصمیم
زنده باد هویت
زنده باد مممممممممممممممممممممممممممممممممممن
لبهایم ریخت
اول بهار بود.
لیلا معتقده و منتظر اما افسرده است و مایوس .اون مرتب نماز می خونه و دعا می کنه.و سیگار می کشه،اون ۲۷سالشه و خسته است و تنها ..اون گرافیست قابلیه اما بی سابقه...روناک نماز نمی خونه سیگار می کشه و مست می کنه اون مومن و مخالف هیچ چیزی نیست اون حتی در مورد نیازهای جنسیش به اخلاق و وفاداری اهمیتی نمی ده...سهیلا قیافه ی خوبی داره اون کتاب می خونه و یا می خوره ..اون درگیر بررسی دو موضوع دین و عشقه چیزایی که معتقده بهمون تحمیل می کنن اون شاید یک فمینیسته...نغمه دوست داره که نماز بخونه در مورد اعتقادات ذهنش خاکستریه سیگار می کشه و مشروب می خوره و بعد ..گریه می کنه،اون هم خسته اس.و یک دانشجوی تنبل فلسفه..اون هی نقشه می کشه و خودش همه رو نقش بر آب می کنه..شیما یک نیهلیست دوست داشتنی دو آتیشه اس با همه ی درگیری های ذهنیش در مورد فلسفه ...که البته خودشو با این هویت می شناسه تازگی ها یک روان شناس بهش گفته تو فاقد تفکری و فکر هنوز در تو شکل نگرفته!...فروزان هم اتاقی ماست ( من ، روناک،نغمه) یک دختر خوش استیل و شیک پوش سیگار و ترک کرده بود اما پاش بیافته ...اون به هیچ چیز معتقد نیست جز پسری که دوستش داره و حرفه اش عکاسی و دیدن فیلم.اون تو فکر رفتنه...من اما قبلا هر از گاهی نماز می خوندم نمی دونم پس جوابی برای اعتقادات ندارم از تفتیش عقاید خوشم نمی آد چون فکر می کنم که مثل علاقه به علم یا ثروت شخصیه..وقتی دلم گرفته سیگار می کشم مست نمی کنم چون به نتیجه اش مطمئن نیسم.از خوندن رمان و شعر لذت می برم سعی کردم به دوست پسرم وفادار باشم برای آینده ام برنامه ای ندارم و دنبال راه حل توی خواب هستم.در کل همیشه فکر می کنم موجود مزخرفی ام.
یک شب دیگه هم گذشت.گذشت تا گذشته باشه...شب آرزو ها و نا امیدی های ما
همه ی اسامی من در آوردیه(مستعار و اینا) ..................
خودم خواستم یه جورایی شاید نا خواسته ......دنبال عشق جدید؟نه نه نه
از این همه حقارت حالم بهم می خوره ،مسخره ست........مشکل اینه که درک نمیکنم
مشکل اینه که می خوام زندگی کنم ،مشکل اینه نمی دونم نیمه ی گم شده ای که میگن هست
یانه....فقط می خوام آروم باشم وکسی کاری به کارم نداشته باشه
این روزا روزای گم شدگیمه،روزایی که نیستم .....نه شاید هستم و نمیخوام باشم
غصه ش گرفت ...غصه م گرفت...اما من خسته م .....از این همه آدم هزار رنگ خسته شدم ،از
رعایت این همه آدم،می خوام به خودم برسم،می خوام مال خودم باشم،می خوام مثل خودم حرف
بزنم،می خوام مثل خودم راه برم،می خوام لوس باشم،می خوام لج کنم،می خوام ناز کنم،می خوام
آرزو کنم،می خوام زندگی کنم،چیه کسی حرفی داره؟
کسی نمی فهمه ،کسی نمی دونه،دور بریام؟منونخندونین ،یاد سریالای جواد خونوادگی می
افتم،همش فیلم فیلم فیلم
من بزرگ شدم؟کی؟چقدر زود......لعنت به این روزا......لعنت به این روزای آبستن خاطره های شیرین....لعنت به ادامه ی معکوس خاطره ها.......من دنبال یه گوشه م ،یه کنج،یه خلوت،یه سکوت،کسی جا خالی سراغ داره؟
در حاشیه ی عبور هر روزی
آیا امیدی هست تورا
در امتداد این حرکت مماس و طویل
آرامش یک روح به پایداری جسمیتی
انطباق یابد
مرا رها کن
اینجاست تمام بی کرانگی حضور بی اما ی من
پیش از این ما انگار
هرگز نمی بارید
گوش کن
می شنوی ؟!
رگبار بی امان زنده بودن مرا
من در انزوایی از عبور هر روزی
در لحظه ای که هیچ عینک ذهنیتی به انتظار نبود
کفش هایم را جا گذاشتم
وساکم
ودفتر خاطراتم
و خواهم رسید در کوچکی دریچه ی یک نگاه وسیع
به اوج بی نهایت آبی ،سیاه،سپید
شاید...........
به وحدت رنگهای مات و تند
چه فرقی دارد
دریاست آن یا شب یا برف
در تاروپود تنم جریانی فراتر است
از چیرگی رنگهای سست و سفت
زمان است که کش می آید
ومن در موازاتش
قد بلندتر از فردا و فرداها
آن دورها دوری نیست
بر بال جنبش احساس
اوج می گیرم
اوج
اوج
اوج
ودر عمیق حرکت سیال مدورم
پیوند می خورم
هفت بار
بی پیرایه
تا طواف وجود
من
خدا
نگهدارید....
لطفا نگهدارید آقا............