تبليغاتX
دل پیچه
تازه توی سرویس دانشگاه نشسته بودم که یکی از همکلاسی هام اومد وکنارم نشست.فکر میکنم تا چند ماه پیش خیلی باهاش اهل سلام احوالپرسی مشتی وداغ بودم.یه کمی که باهم صحبت کردیم  با تعجب یه نگاه توی چشام کرد . گفت :آرزو چقدر عوض شدی پس شرو شور و اون همه شیطنتهات چی شد؟ یه لبخند بی جونی بهش زدمو گفتم :شاید حالا بزرگ شدم.گفت:تو که همیشه طرفدار بچگی بودی ؟دوباره بهش نگاه کردم.جوابی نداشتم بعد از یک مکث کوتاه دوباره یه لبخندی بهش زدمو از پنجره به خیابون خیره شدم.آدمایی که می رفتن وهیچ وقت دیگه تو زندگیت اونا رو نمی بینی و شاید اگه ببینی یه چیز دیگه میبینی و اون وقت شاید خیلی تعجب کنی ویابا یاد خاطرهایی که کهنه کردیشون  دلت بسوزه.

منو نجمه وچنور یه عکس یادگاری سه نفره توی درکه داریم.نجمه پشتش نوشته این سه تا همیشه با هم صمیمی بودن..... .هروقت عکسه رو می دیدیم کلی ذوق مرگ می شدیم که بابا رفاقتا... چنور که از جمعمون رفت عکسه هم رفت قاطی کاغذ باطله هاو آشغالایی شد که فعلا حال نداریم دورشون بریزیم .حالا این روزا من دنبال خاطره های جدید نیستم و نه دنبال آدمای تازه.و ساعات بیکاری توی دانشگاه منتظر نجمه می مونم تا بیاد که لحظات رنگی و بی رنگی خاطره هامونو به یه جورایی به تهش برسونیم. 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 17:22 توسط آرزو |

تبلیغات دیواری بین راه:

                                 آلومینیوم ملا صدرا

                                 آرایشگاه میرداماد

    من یکی که واقعا جلوی این همه دوستداران فلسفه و فلاسفه کم آوردم.....

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:27 توسط آرزو |

بهار که می یاد دوست دارم ثانیه هارو بشمارم وگذرشونو اندازه بگیرم.ازروی جوونه های سبزشده روی تنه ی درختای خشک تا خطوط غمزده ی خشک روی صورت سبز مادرم....

آاااخ خداجونم می خوام آروم بگیرم اما این همه تناقضو چی کارش کنم.بگو بارون بیاد...شر شر شر.می خوام تازه شم...میخوام زنده شم...بهااااااااااااااااااااااااار بمون ...نرو ....نمیر

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 16:9 توسط آرزو |