تبليغاتX
دل پیچه
تقصیر من چیه که از  شهر ستان و شهرستانی بدم میاد........

وقتی نه میتونی فرزند طبیعت باشی ونه تمدن.........

صفا و ساده دلی هم تعریف میشه واسه ساده لوحی و حماقت.......

یه مشت آدم مارمولک و آب زیرکاه وبه شدت خبیث و البته عقده ای وصد البته هیچی نفهم........

دست تو دماغت کنی واسه یه عمر که هیچ چند نسلی میشی آیینه ی عبرت مردم........

با رنگ چایی و رنگ و لعاب مارک دار هم میشی..........

اگه نخوای خر شی لزوما باید بری توی ترشی............

آسه میای اسه میری که گرگه شاخت نزنه وگرنه خودشون شاخ شاخیت میکنن............

دائما یا دنبال کلاهن یا اصولا برمی دارن............

دو راه بیشتر نداری یا ثروت یا علم برای ثروت............

 عابدینین که کار شیطان میکنن و البته تدریسو هم ادامه می دن....... 

صحبت منطقی و صمیمانه رو هم پایه ن همراه با حفظ نظام دیکتاتوری سابق واعمال خشون اعم از داد و بیداد وفحش و کتک کاری..........

در موارد اضطراری اقدام به قشون کشی به صورت گله ای و طایفه ای هم میکنن.............

میزگردهای جدیشون اغلب دور سفره  به صورت مستطیلی شکل برگزار میشه و دراون تصمیمات جدی تری گرفته میشه برای حل مشکل زناشویی نوه ی پسر خاله و تشنج هر چه بیشتر قضیه............

 

         پ.ن: عنوان شهرستانی شامل عده ی کثیری از تهرانی ها هم میشه و همه ی ممالک از این قبیل

         پ.ن:اگر چه خودم اساسا شهرستانی م در عین حال حامل ویروس کریه غرب زدگی هم هستم که نه تنها من تاریک فکر بلکه جامعه ی شبه روشنفکر رو هم بکلی مبتلا کرده.

      

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:20 توسط آرزو |

می خوام بیام توی دانشگاه ٬ دربانه کیفش گر فته سر به سرم بزاره٬                              

-خانوم کارتت...دانشجوی اینجایی؟

-سه ساله دارم از اینجا رد میشم ندیدی؟

-(لبخند زشتی میزنه)خب شمام سر و و ضعتون درست نیست.....

-(اخمی می کنم)درست صحبت کن...

-(نیششو میبنده)خب سر و وضعت درست نیست دیگه٬مثل بقیه مقنعه بپوش تا معلوم شه دانشجویی ...یه دفعه شالتو هم در آر راحت شی...

-(نمی خوام دهن به دهن شم٬ رامو کج می کنم)بی شعور...

( سر و وضعم ساده ستو فقط یه شال مشکی بدون طرح دارم٬ احساس می کنم بهم توهین شده و اینکه معنی آکادمیک بودنو نمی فهمم..........)

                              

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:1 توسط آرزو |

می خوام باهات ٬حرف بزنم می خوام بگم نگرانم ٬می خوام بگم پس اون همه حرفایی که در مورد  هزاران زن مثل ما میزدی چی شد ٬می خوام بگم چه زود همه شدی ٬دیروز تو چشات هیچی ندیدم از اون چیزایی که همیشه می دیدمو بهش افتخار می کردم. نمی خوام تو روز مرگی ها گمت کنم... نمی خوام حتی توی دیروزها گمت کنم... نمی خوام توی حرفای همه ی کسایی که ادعای عاشقیتو کردنو همه ی ابهتو بزرگیتو توی کلمه هایی محقرانه ریختنو پاکی و لطافت وجودتو به هرزگیهای باد دادن گمت کنم...تو همونی که اگه یه روزی کسی تورو درک کنه تمام زن رو درک کرده اما من ...هنوز به تو اعتماد دارم من هنوز به گستاخی تو ایمان دارم .

روز غریبی بود روی تخته سنگا کنارت نشستم مثل تو سیگاری کنار لبام گذاشتم توی سکوت به خروش دریا نگاه کردم تا باز هم بتونم مثل تو نگاه کنم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:18 توسط آرزو

پدرم در اومد تا تونستم وضعیتو تحمل کنم٬ مدام سر جام وول می خوردم تا که آخرش به لم دادن روی صندلی رضایت دادم٬ یه کمی گذشت دیدم اینجوری نمیشه فلش کارتای ۵۰۴ رو از کیفم در آوردمو همونقدر کلمه ای که بلد بودمو دوبار مرور کردم٬ دوباره که ته کیف شلختهمو نگاه کردم چشمم به گوشیم افتاد یه چند باری باهاش بازی کردم اما هر بار گیم اور میشدم.هیچ کاری از دستم بر نمی اومد  توی یه مخمصه ی واقعی افتاده بودم حتی شعر چلچلی شاملو رو بیشتر از ده بار تو ذهنم خوندم.لذت بخش ترین کاری بود که تونستم انجامش بدم.دیگه داشتم منفجر میشدم که استاد بالاخره اجازه ی مر خصی داد.با خوشحالی با یه جهشی رفتم پیش استادو گفتم :ببخشید استاد من فقط یه بیست دقیقه ای !!!!!!!!!!تاخیر داشتم میشه حضوری منو هم بزنید .استاد یه نگاهی به سر تا پای تابلوم انداخت و گفت:خانوم شما هرچقدر دیر بیای من حضوریتو می زنم ٬ شما یه کاری کن اصلا نیا بازم حضوریتو میزنم٬ آخه وقتی فقط حضور فیزیکی داری واسه چی میای؟

                   *دیروز با شرمین رفتم سر کلاس فلسفه ی علم زیبا کلام.ازم پرسید اولین باره که سر کلاسش میام ؟گفتم یه بار دیگه هم اتفاقی اومدم! چون با یه سری از اصطلاحات آشنا نبودم واسم سخت بود اما با این حال خیلی خوب می فهمیدم .از فراز آخر در مورد گزاره های مبنایی و ستونهای فرو رفته در باتلاق به شدت لذت بردم٬ستونهایی که روی هیچ سطح محکمی قرار ندارند.

                 *امروز ساعت ۳تالار کمال برنامه است.بعد ازممنوع الورود شدن بابک احمدی به دانشگاه و اجازه ی ورود ندادن به خشایار دیهیم ٬امروز نوبت سخنرانی مراد فرهاد پور راجع به قرارداد اجتماعیه...   من هم بی خیال درس و نمره می رم ببینم محتوای قضیه از چه قراره...

                 *بالاخره امروز حوصله به خرج دادم و همه ی دکمه هارو امتحان کردم تا اینکه جای ویرگول خانو زیر ۲ پیدا کردم.پس زنده باد٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

       

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:45 توسط آرزو |

با بچه ها داشتیم زمین پشت حقوقو متر می کردیم که یهو یه آقا پسری ازم پرسید :ببخشید دانشکده ی هنر های زیبا کجاست؟نمی دونم چرا هر چقدر فکر کردم نتونستم بفهمم اصلا کجای دانشگام.یه لبخند خیلی صمیمی!!!!بهش زدمو گفتم :راستش من سال اولی ام هنوز خوب بلد نیستم؟!؟!

        *شرمین تعریف می کنه روز اولی که اومده بوددانشگاه از سرویس که پیاده شد راه درب قدسو گرفت ویه راست رسید به در ۱۶آذر....از اونجا که هیبت دانشگاه گرفته بودتش از نگهبان در پرسید:ببخشید دانشگاه تهران از کدوم طرفه؟

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 14:57 توسط آرزو |

به نجمه میگم خیلی عوض شدم یه جور اساسی .دیگه نه کنجکاوم نه جلوی نگاههایی که ما رو می پان هول میشم.اینکه بزرگ شدم اینکه دارم منطقی میشم اینکه لفظ قلم حرف می زنم اینکه عین خانومای درست و حسابی می رم و میام اینکه آرایشم بیشتر از همیشه بهم می یاد اینکه همه با اسم خونوادگیم صدام می کنن اینکه پسرا روزی چند بار بهم سلام میدن اینکه.........                             همه چیز توی این سه سال عوض شده وزندگی روند تکاملی خودشو داشته اما توی سه سال بعد چی باز هم همین می مونیم یا اونقدر درگیر شرایط زندگی میشیم که این همه فکرها و آرزوهامون دیگه باهامون نمی خونه و مجبور میشیم همشونو تو ی واقیت زندگی و خواب و خیال دوران ناپختگی اول جوونی هضم کنیم . نجمه کف دستشو گذاشت روی پیشونیشو گفت :خیلی ضایع است...خیلی....  

تو فکر کنکور ارشد سال بعدم.می خوام تلاشموبکنم واسه موندن و ادامه دادن........

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:13 توسط آرزو |