تبليغاتX
دل پیچه
 خدا ـــ عدالت٬ عدالت ـــ خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتی همه چیز میمیره حتی خدا

میگه اضطراب خالق خداست .......

اضطراب بدجوری داره خدایی می کنه

بیا با هم رو راست باشیم ... من یه بزدلم ٬ من از سایه های روی دیوار می ترسم٬ بیشترازهمه ازسایه ی خودم

تناقض هم یه جور ابتذاله ٬ تعادل هم ......

اینجا اقامتگاه سالمی نیست...دودوتا با یه رشد بیمار گونه ٬ حالا واستا و در جا بزن یکی دوتا......

تکرار مکررات....میره....میاد......میگه لعنت به تو چرا این غرور شکستنی نیست....تو چشام نگاه می کنه تا توش تکرار بشه...

تا میام بجنبم لحن تند نفساش تو صورتمه....

سیگارمو بهش پس میدم٬ کبریتمو٬صدامو٬ نگامو٬ دستامو.......

واسم هایده می زاره:تو خودت ذات وفایی.......................

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 21:59 توسط آرزو |

این واقعیت داره

وقتی زیر پات خالی میشه باس همین طور آویزون بمونی...

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 14:5 توسط آرزو |

شاید دیگر بهانه ای نمانده باشد

وقتی که تند باد زمان

آرامش سیاه ریخته بر شانه هایت را

فرسنگ ها می برد

تا اضطراب سفید و منگ

 

من از هجوم باد می ترسیدم

همیشه

ودر پس استوارت

خم می شدم

که مبادا

مرا به آنچه که بیگانه است ببرد

من به استوار توو جاذبه ی زمین اینجا دلخوش می کردم

و چشمهایم را می بستم

و دستهایم را می بستم

و روسری ام

وفکر می کردم که این تمام من است

تمام من

واین نقطه ی تلاقی همه ی شعاع های عمود بر زندگانی من بود

 

تو می بالیدی

ومن به استوار تو می بالیدم

همچون سایه ای اوفتاده بز زمین

در پشت گامهای بی درنگ تو

که می رفت

        می رفت

            می رفت

تا لحظه هایی که در زیرکلام بی جواب آفتاب

          با تن خویشتن بیامیزد

وسایه ای که ذوب میشد

 فرو می رفت

در چیرگی فاصله های زمخت فراموشی

و... می رویید

      اگر چه گم میشد

 

اما دوباره ها همیشه چند باره اند

حتی شاید هزارباره اند

 

در باز کردم وخودرا گشودم

وریختم

در ناله های استوار باد

    چشمهایم را باز کردم

    ودست هایم را باز کردم

    و روسری ام را

وتجربه هایی که می گستراند

حجم اشتیاق مرا

تا اضطراب سفید ومنگ

فرسنگها

         در

          فرسنگ

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:35 توسط آرزو |