تبليغاتX
دل پیچه
اینجا رو دوست دارم ٬تنها جاییه که مال منه و من می تونم توش لم بدمو آروم بگیرم....روزای اول واسم نارنجی بود تا که من به خودم رسیدم و خاکستری شد....نا گفته ها رو می گفتم و باز هم نا گفته ها ته همه ی جمله هام می موند با چند تا نقطه .....اینجا رشد کردم سبز شدم اگر چه حرفام خشکیده و رنجور بود....اما حالا می خوام بهش یه رنگ تازه ای بزنم ....می خوام بهش هویت بدمو از پایه بسازمش....می خوام از بین این چهارراه بی در و پیکر که راه به راه لگد خور میشه بیرونش بیارم وبهش جهت بدم.....

از دوست خوبم قربانی شماره ی۱۴ بابت جرقه های نو وارشیای عزیز بابت تفکرات نو صمیمانه ممنونم

تا شروعی جدی و دوباره .......

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 11:41 توسط آرزو |

حس می کنم حالم خوب نیست... حس می کنم قراره بمیرم ...حس می کنم دارم می میرم ....زندگی یهو وارونه شده ...چقدر روزا خواب زنده به گورو می بینم....روحم ساییده شده و انگار هیچ دارویی هم جواب نمی ده...متلاشی شدم ...حتی تکرار روزهای خوب بیشتر از همیشه منو به یاد روز های تلخ میندازه...اونقدر ذهنم درد می کنه که خودزنی های دستامو نمی فهمم....دیگه گرمای هیچ دستی گرمم نمی کنه...خیلی وقته یخ زدم....ضعیفتر از اونم که به جایی چنگ بندازم....

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 22:27 توسط آرزو |