پدرم در اومد تا تونستم وضعیتو تحمل کنم٬ مدام سر جام وول می خوردم تا که آخرش به لم دادن روی صندلی رضایت دادم٬ یه کمی گذشت دیدم اینجوری نمیشه فلش کارتای ۵۰۴ رو از کیفم در آوردمو همونقدر کلمه ای که بلد بودمو دوبار مرور کردم٬ دوباره که ته کیف شلختهمو نگاه کردم چشمم به گوشیم افتاد یه چند باری باهاش بازی کردم اما هر بار گیم اور میشدم.هیچ کاری از دستم بر نمی اومد توی یه مخمصه ی واقعی افتاده بودم حتی شعر چلچلی شاملو رو بیشتر از ده بار تو ذهنم خوندم.لذت بخش ترین کاری بود که تونستم انجامش بدم.دیگه داشتم منفجر میشدم که استاد بالاخره اجازه ی مر خصی داد.با خوشحالی با یه جهشی رفتم پیش استادو گفتم :ببخشید استاد من فقط یه بیست دقیقه ای !!!!!!!!!!تاخیر داشتم میشه حضوری منو هم بزنید .استاد یه نگاهی به سر تا پای تابلوم انداخت و گفت:خانوم شما هرچقدر دیر بیای من حضوریتو می زنم ٬ شما یه کاری کن اصلا نیا بازم حضوریتو میزنم٬ آخه وقتی فقط حضور فیزیکی داری واسه چی میای؟
*دیروز با شرمین رفتم سر کلاس فلسفه ی علم زیبا کلام.ازم پرسید اولین باره که سر کلاسش میام ؟گفتم یه بار دیگه هم اتفاقی اومدم! چون با یه سری از اصطلاحات آشنا نبودم واسم سخت بود اما با این حال خیلی خوب می فهمیدم .از فراز آخر در مورد گزاره های مبنایی و ستونهای فرو رفته در باتلاق به شدت لذت بردم٬ستونهایی که روی هیچ سطح محکمی قرار ندارند.
*امروز ساعت ۳تالار کمال برنامه است.بعد ازممنوع الورود شدن بابک احمدی به دانشگاه و اجازه ی ورود ندادن به خشایار دیهیم ٬امروز نوبت سخنرانی مراد فرهاد پور راجع به قرارداد اجتماعیه... من هم بی خیال درس و نمره می رم ببینم محتوای قضیه از چه قراره...
*بالاخره امروز حوصله به خرج دادم و همه ی دکمه هارو امتحان کردم تا اینکه جای ویرگول خانو زیر ۲ پیدا کردم.پس زنده باد٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:45 توسط آرزو
|