تبليغاتX
دل پیچه -

شاید دیگر بهانه ای نمانده باشد

وقتی که تند باد زمان

آرامش سیاه ریخته بر شانه هایت را

فرسنگ ها می برد

تا اضطراب سفید و منگ

 

من از هجوم باد می ترسیدم

همیشه

ودر پس استوارت

خم می شدم

که مبادا

مرا به آنچه که بیگانه است ببرد

من به استوار توو جاذبه ی زمین اینجا دلخوش می کردم

و چشمهایم را می بستم

و دستهایم را می بستم

و روسری ام

وفکر می کردم که این تمام من است

تمام من

واین نقطه ی تلاقی همه ی شعاع های عمود بر زندگانی من بود

 

تو می بالیدی

ومن به استوار تو می بالیدم

همچون سایه ای اوفتاده بز زمین

در پشت گامهای بی درنگ تو

که می رفت

        می رفت

            می رفت

تا لحظه هایی که در زیرکلام بی جواب آفتاب

          با تن خویشتن بیامیزد

وسایه ای که ذوب میشد

 فرو می رفت

در چیرگی فاصله های زمخت فراموشی

و... می رویید

      اگر چه گم میشد

 

اما دوباره ها همیشه چند باره اند

حتی شاید هزارباره اند

 

در باز کردم وخودرا گشودم

وریختم

در ناله های استوار باد

    چشمهایم را باز کردم

    ودست هایم را باز کردم

    و روسری ام را

وتجربه هایی که می گستراند

حجم اشتیاق مرا

تا اضطراب سفید ومنگ

فرسنگها

         در

          فرسنگ

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:35 توسط آرزو |